تبليغاتX
تراوشات یک دیوانه

دنگ دنگ

می خورد شیشه به سنگ

چه کسی دست درازی به تن شیشه ی مجنون کرده است ؟

سنگ ها

سنگ هائی که فقط رسم ریاضت دانند

سنگ ها !

به چه می اندیشید ؟

امروز ، کف آبی که فقط شعله ی خورشید درونش پیداست

فردا ، دست یک کودک کمرو لب رود

که به جز یک تلپ ساده نمی خواهد هیچ

روز دیگر اما ، شیشه ی خانه ی یک بچه یتیم

که برای خنکای دل خود دست به دامان خدایش شده است

سنگ ها ، به چه می اندیشند ؟

به سقوطی که ز قلب نگرانی پرتاب

و فقط جمجمه ی بسته ی سرباز یهودی شکند ؟

سنگ ها ، سفت و سخت

نرم تر از دل انسان لجوج

سنگها سنگ ها سنگ  ها

دنگ دنگ و دنگ دنگ

می خورد شیشه به سنگ

سنگ ها زیر هجوم شیشه ها تاب ندارند ولی

به امید روشنائی سنگند

سنگ ها دل تنگند

سنگ ها

سنگ هائی که فقط رسم ریاضت دانند...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 9:49  توسط رویا   | 

نفسم را حبس می کنم

شاید دریچه ای از مرگ مرا بروبد

و انگیزه ام را برای زندگی چندان کند که فراموش شوم

که در خود فراموش شوم و روزنه ها چهره ام را پر نور کنند

نه دریچه ها

نه دریچه هائی که قرن ها به نیستی راهنمائی کردند

فریاد را با نفسم حبس می کنم

شاید لایه ای از طبیعت فریاد مرا بها داد

روحیه ام را می فروشم به زمین

شاید کود حیوانی دام ها را از یاد نبرد

خیره در زندگی خواهم ماند

راهی برای گشوده شدن نیست

فکر ها به تباهی دامن می زنند

زورها دستشان بند است

چه دنیای رنگارنگی

رنگ های نومیدی بیداد می کنند

رشته ی توجهم جلب است

جلب حضور وعده ای

وعده ای سرشار از آگاهی های دست نیافتنی

راه را نمی یابم

شاید وجود ندارد راهی برای گریز از طبیعت

تکنولوژی درک نمی کند افسانه را از حقیقت

و من در آرزوی یک جو روشنائی نشسته ام

نشسته ام و چشمنانم را پوشانده ام

چشمانم را با عینکی آفتابی می پوشانم تا در روزهای ابری آفتاب را از یاد نبرم

جمعه نیست

ولی دلم تعطیل است

رو به سوی چه کسی ناله گوش کنم ؟

شاید یافتنش سخت بود

ولی می دانم

انتظار سخت است

بیش از این منتظرش نمی گذارم

من دارم می آیم نماز

صدای اذان از مسجد محل به گوش می رسد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 9:56  توسط رویا   | 

آسمان با همه ی جثه ی خود رنگ پذیر است .. ولی

دل ما خسته ی یک عمر حناست

گاهی شاید

دل ما خسته ی یک بار جفاست

آسمانی باشیم

آسمان تسبیح اوست

آسمان راز نیاز

آسمان مبدا دوست

ماه و خورشید .. ستاره .. کهکشان دانه ی تسبیح خداست

آسمانی باشیم

آسمان نهفته ایست ... باز باز ... پر راز

ناز کم رنگ کبوتر با باز

حسرت غاز حیاط خانه ی همسایه بر پرواز

آسمان متن عظیم واژه ای گه تنهاست

الحمدلله .. آسمان مدح خداست

 

آسمانی باشیم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 9:53  توسط رویا   | 

خورشید انتخابیست

زیبا و عاشقانه

راه دراز ماه و

بیداری و بهانه

بهتر ستاره را بین

یک نقطه در ترانه

سنگ شهاب خوش فکر

مانند یک جوانه

آه

من مانده ام در این بین

با یاد آن یگانه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 9:13  توسط رویا   | 

گوش کنید

صدای قبله میاید

لحظاتی پیش نزدیک بود تا گلدسته ها پرواز کنم

در بین راه سقوط مانعم شد ... بوق ماشین ها امان نمی داد

اوج گرفته بودم

آن قدر اوج گرفتم که شیرین ترین رویا را لمس کردم

کمرم درد می کند

رویای سنگینی بود

ولی لذت بخش تر از پرواز با پنگوئن ها زیر آب بود

لذت بخش تر از وصال تنهائی های یک عاشق

لذت بخش تر از نوازش سنگینی پدرم بود

خدا رحمتش کند

او بارها تا گلدسته ها پرواز کرد

او بارها صدای قبله را در سقف محله نصب کرد

او بارها پیچک شد و تا سوی دیگر کعبه خزید

مسیر حرکتش هنوز پیداست

بعد از رویایم درونش پا می گذارم

درونش پا می گذارم و دیوانگی را دامن می زنم

آن قدر بر توهمات رویایم تاکید می کنم تا نهایت را حس کنم

 آغاز و پایان را در نهایت خواهم یافت

مقصد دوری نیست

در ابتدای راه میابمش

الرحمان الرحیم را خواهم یافت

امید دارم به وعده ی دیدارش برسم

...

رویایم نزدیک به پایان است

صدای قبله را واضح تر از همیشه می شناسم :

حی الی الفلاح ( بشتابید به سوی رستگاری )

دارند صدایمان می کنند

عمیق تریت سطح منتظرمان است

دعوت نامه ی اذان را رد نخواهم کرد

باید بروم ... مبادا دیر شده باشد !

خدانگهدار

بسم الله ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 22:40  توسط رویا   | 

چه دلم خوش شده است

به رخ ماه و به تنهائی شب

نگرانم نگران

چه دلم خوش شده است

به ره کفتر جلد

که نه در بند قفس بود و نه در آزادی

نگرانم نکند روز به پایان برسد

نگرانم نگران

چه دلم خوش شده است

به صدای نفس طوطی خوش رنگ ، که در راه نجات از قفسش می نالد

نگرانم نکند راه به بیرون ببرم

نگرانم نکند ، ادب از با ادبان آموزم

نگرانم نگران

چه دلم خوش شده است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 10:3  توسط رویا   | 

صبح ابرها را دیدم که نزدیک می شدند

ذمذمه هایشان را می شنیدم ، یکی گفت : دیر شده است عجله کنید ، دیگری گفت : باید دیشب می رسیدیم ، کوچکترینشان با خمیازه ای گفت : ولی من هنوز خوابم می آد

صبح گذشت ...

شب شده است ، دیگر ابری نمی بینم ، آن قدر درون تاریکی غرق شده اند که دیدنشان ممکن نیست

اما می دانم آن ها در مورد من حرف می زنند ...

دوباره صبح ، ابر ! کو ؟

مادرم از باران دیشب می گوید

قبل از رفتن گریستند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 9:17  توسط رویا   | 

چشم ما جنون گرفته

یه دونه کاغذ رو دیوار

یه دونه وردست بی کار

رو کاغذ نوشته غیبت دیگه ممنوع

روی وردست عکس چند تا گل بی خار

چشم ما جنون گرفته

یه دونه پرده ی پر نور

یه دونه پریز پر زور

پشت پرده نور پر توون خورشید

پشت پریز فکر یه خودکشی دور

چشم ما جنون گرفته

یه دونه ساعت آبی

یه لیوان چائی به نابی

فکر ساعت شده وقت رفتن ما

فکر چائی شده ریختن روی یه برگه ی چاپی

چشم ما جنون گرفته

یه دونه کتری و قل قل

یه دونه چادر گل گل

آرزوی کتریه بشه سماور

آرزوی گل چادر اینه که به جالباسی بزنه زل

چشم ما جنون گرفته

یه دونه شاعر بی کار

یه دونه

از همشون مهم تره

یه دونه

شاعر بی کار

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 9:7  توسط رویا   |